
يکی را دوست می دارم ولی افسوس نمی داند، نگاهش می کنم. نگاهم می کند، ولی افسوس از چشمانم نمی فهمد چه در دل دارم . . .
صدايش را هر شب در خواب می شنوم . . .
بويش را هر روز در باد احساس می کنم . . .
گرمی نفسش هنوز صورتم را گرم می کند،
عطش نگاهش هنوز قلبم را می فشارد،
کاش با او بودم . . .
کاش با من بود . . .
کاش من خودم بودم . . .
کاش قلبی داشتم، اشکی داشتم که هديه می کردم . . .

دلم اندازه ی اين ابرا گرفته
عشق تو خنده از اين لبها گرفته
چی بگم؟ هرچی بگم فايده نداره
غم عالم توی قلبم جا گرفته
من همين دو روز دنيا مهمونه توام
عمر آدمی يه آه و يه دمه
اگه صد سال ديگه هم عمر بکنم
واسه ديدن روی تو کمه

برچسب:
نویسنده: یوسف باقریان